آشنای صدا!

بهم زنگ می زنی. نمی خوام گوشیو بردارم اما حسی می گه بردار. تویی! خودتی! صدای همیشه آشنای دلم! صدای همیشه دور و خسته و عاشق! صدای همیشه پر از محبت، پر از نگرانی! می گی منم! خودتی؟ واقعا خودتی؟! اما دیگه تپش های قلبمو تو وجودم حس نمی کنم. دیگه قلبم تند تند نمی زنه. دیگه خون تو رگ هام جریان تند نداره. دیگه نبضم تند نمی زنه. خیلی آرومم! انگار دارم با یک آدم معمولی، خیلی معمولی تر حرف می زنم. اما تویی! خودتی! خودِ خودت! همونی که باید باشه. همونی که یک عمر منتظر صدای آشناش بودم که از پشت تلفن بگه یادمون بخیر! آره یادمون بخیر مرد حسابی!

نه تندی نبض، نه جریان شدید خون، نه تپش های تند قلب! یادمون بخیر مردِ دیرینِ من!

 

پ.ن: دیدی از دست رفتیم! دیدی تموم شدیم! دیدی واژه ها هم تموم شدن!

/ 0 نظر / 8 بازدید