قاجاریم!

میر! همیشه یادم میره یک هفته بعد از تولدم عیده. همیشه یادم میره من آخر سال به دنیا اومدم. همیشه یادم میره من سفید به دنیا اومدم. همیشه یادم میره برای عید چه مقدماتی باید بچینم. میر! این روزا اصلا حواسم نیست که عیده، اصلا خوشحال نیستم که عیده، اصلا فرقی حس نمی کنم. لباس نو نمی پوشم، نه سبزه سبز کردم و نه سفره ی هفت سین می چینم. به یاد قدیما نیستم و عید دیدنی ها و عیدی گرفتن ها دیگه تموم شده. همه چیز مرده! عید دیگه قشنگی روزهای شیرازیو نداره.. که می رفتیم خونه باغ، تو حوض سیب و هندونه مینداختیم. کنار پنجره، روی زمین ترمه مینداختیم و اول از همه سبزه رو میذاشتیم، بعد قرآن، بعد آینه، بعد حافظ، بعد بقیه ی هفت سین! بوی عید نمیاد، بوی شیراز نمیاد، تو مُردی و من تنهام! اگه بودی مثل قدیم لباس سنتی می پوشیدیم و با مصطفی دیندار و طاهر می رفتیم تو کوچه پس کوچه ها؛ قدیمی می شدیم، تاریخی می شدیم، قاجاری می شدیم، دیگه مال زمان خودمون نبودیم، مال هیچ کس نبودیم، مال خدا نبودیم، مال خودمون هم نبودیم... اون لحظه دنیا از آن ِما می شد! متولد قاجاریم..متولد شیرازیم، متولد کوه های البرزیم، متولد نوروزیم؟ و شاید هم اسپندی که با نوروز یکی شد...من و تو چه کوتاه به دنیا آمدیم و چه کوچک مردیم! 


/ 0 نظر / 18 بازدید