! من گدای کمک گدايی بودم

دیشب اختتامیه بود!
کافه ستاره جایزه نگرفت!
بعدشم دست از پا درازتر برگشتیم خونه!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

در حالی که سال پیش فیلم رسم عاشق کشی جایزه ویژه بهترین فیلم داوران را گرفت!

 

بعضی وقت ها که بیرون می روم، وقتی به آنها می نگرم می فهمم از بودن با آنها خسته شده ام. حس می کنم دیگر اینجا چیزی برای یادگیری ندارم. باید قصه ای جدید شروع شود ولی انگار خدا با من مخالف است.

 

گاه که دستانشان را به طرفم دراز می کنند و طلب پول می کنند با اخم آنها را پس می زنم و یا فروشنده ها با دادوفریاد آنها را دور می کنند. ازشان بدم می آید. اما وقتی که می خواهم به آنها کمک کنم و دستم را درون جیبم می کنم، کسی کنارم ایستاده که جلوی مرا بگیرد. اصرار می کنم اما اجازه نمی دهد.

من چه فکر می کردم. یا من مخالفم یا بزرگترها.

از این کلمه بیزارم.

چرا بزرگترها می اندیشند کار درست را انجام می دهند.

چرا من می اندیشم آنها هیچ وقت اشتباه نمی کنند.

 

اگر من جای آن گدا بودم چطور آدم ها را می دیدم. چطور می دیدم دختری مرا با اخم می راند و یا دختری می خواهد کمک کند و اطرافیانش مانعش می شوند.

چرا وقتی می گویند نکن می کنم و وقتی می گویند بکن انجامش نمی دهم.

چرا ادعا می کنند بیشتر از من می دانند.

چرا وقتی می گویند اگر این کار را انجام دهی چنان است و چنین و همیشه مرا صرفه نظر می کنند.

چرا به من اجازه زمین خوردن و امتحان کردن نمی دهند.

چرا نمی گذارند خود بفهمم اگر به گدایی امروز پول دهم فردا خیال خودم راحت است.

آن گدا هرکه می خواهد باشد، چینی، کافر، مسلمان، معتاد، دوست ، دشمن...

مهم این است که من چه حس می کنم. من چطور او را می بینم. من چه می خواهم.

ب.ر درست می گفت خود خودم را باید ببینم نه خود دیگران را!

 

نمی بایست آن شب به حرفش گوش می دادم. کاش همان لحظه که به کیف پولم دست زدم پشیزی به سمتش دراز می کردم.

او اشتباه می کرد. این بار اشتباه کرد. نمی بایست جلویم را بگیرد. مهم این است که من چه می خواهم و چه خواهم کرد با این دل و حس و زندگی.

مسئله اینجاست که هرشب صورت آن گدا جلوی چشمانم ظاهر می شود و از اینکه کمکش نکردم عذاب می کشم.

مهم من هستم نه آن گدا. مهم من هستم که در عذابم.مهم ما هستیم که این موضوع به این مهمی را نادیده می گیریم و به راحتی از کنارش رد می شویم.

 

فقط می خواستم با دادن پول کمی خیال خودم را راحت کنم. قصدم کمک به خودم بود نه آن گدا!!!
اما اویی که حس می کند برای من هست تا به من کمک کند و از من مراقبت کند نگذاشت!!!
باز هم بزرگترها و نفرت از دید نگاه هایشان!

 

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

ولی قبول نداری بهتره بعضی وقتا بزرگترا توی بعضی مسائل کمکون کنن ؟ نه اينکه اصلا بهمون اجازه ی تجربه کردن رو ندند. فکر مي کنم مشورت کلمه ی مناسبی باشه. آره. مشورت خوبه. اينکه ما توی بعضی کارامون باهاشون مشورت کنيم بهتره

dokhtare kebrit foroosh

man ke in filme kafeye setararo nadidam vali har chi ast az filmaye chinia ke behtareakh goftia in japoni aslan cinama ke hichi kollan mast tashif daran.maro mibinan zogh mikonan.man khodam ye moddat inja miraftam ye daneshaghe khareji kelas zaban nemidooni oonja abad shode boodman kari nemikardama vali too kolli kelas faghat man dashtam cherto pert migoftam.inam barashoon jadid bood kolli hal karde boodan.khodeshoono mikoshtan farsi yad begiran.mamnoon ke oomadi dooste golam.felan babye

وحيد

ممنون از اینکه سر زدی !!! و میبخشی از اینکه یه مدته فرصت نشد سر بزنم !! آخه رفته بودم سفر الان م قصد دارم سفرنامه بنویسم خوشحال میشم نظرتو بدونم!!!

وحيد

انگار قرار نيست دعاهای من مستجاب شن !!! رفته بودم پا بوس امام رضا اونجا واسه همه دعا کردم!!! يه دعای مخصوص م واسه پرشين جون... که بی خيال من شه بذاره کامنت بذارم ولی.. خوب ديگه کامنت آخرين پست باز نشد همه ره اينجا ميذارم

وحيد

ميبينم که مردم اومدن که باز ... که باز...

وحيد

ای بابا !!!!! بازم که فعاليت های گروه جاسوسی از سر گرفته شده!!! اين بارم خيلی جدی تر !!! ۰۰۷

وحيد

خوب بازم که سوژه کم اومده !! من دارم قربانی ميشم !! خدا به دادم برسه!!!!!!!!!

وحيد

چه قدر اتفاق افتاده اين چند روزی!!!!! من همه را خوندم ولی ترجيح ميدم کامنت هر پستو واسه خودش بذارم !!!!! پس فعلا ... به اميد اون روزی که کامنت های همه پست ها باز بشن!!!!