تقدیر!

یک زمانی بود وقتی ده سالم بود، فکر می کردم چقدر زمان می بره تا من بیست سالم بشه. اون زمان ها چه آرزوهایی برای بیست سالگیم داشتم. فکر می کردم هرکی بیست سالشه نصف دنیارو داره و روی پای خودش چه کارا که نمی کنه. زندگی مجردی، مدرک تحصیلی، کار مورد علاقه، عشق و یه آینده ی نزدیک که می میری براش تا از راه برسه، و خیلی چیزهای دیگه که وقتی به سن بیست سالگی رسیدم با خودم گفت: " بَه... ما که هیچ پخی نشدیم. کدوم کار؟ کدوم عشق؟ کدوم آروزهای بزرگی که شاید می شد به واقعیت بپیونده، کدوم کوفت و زهرمار..."

هر روز برای آینده ای که معلوم نیست چقدرش درست باشه، چقدرش مناسب باشه برنامه ریزی می کنم. هر روز فکر می کنم کی می رسه فلان چیز تموم شه تا من بتونم فلان کارو انجام بدم. هر روز به این فکر می کنم که این زندگی وامونده و کوفتی آخرش چی می شه. من به کجا می رسم و چه کارا می کنم و از کدوم شهر و کشوری سر در میارم. کجا یه خونه و زندگی درست و حسابی دست و پا می کنم که دیگه مجبور نشم با یه چمدون سی کیلویی هر سال یا هر دو سه سال یک بار از یه کشور به یه کشور دیگه برم.

دیگه بسه! دیگه آینده و تقدیر مزخرفی که هر روز باورم بهش کمتر می شه ، بســـــه! این روزها، به همین روزها فکر می کنم. این روزها، همش همین یه جمله رو تکرار می کنم: " چه بلایی سر خودم آوردم و دارم میارم!"

از این دنیا، از این زندگی، از این روزهام و تقدیری که معلوم نیست واقعیت داره چیزی سر در نمیارم. نمی خوام در بیارم. نمی خوام دیگه چیزی بفهمم. نمی خوام دیگه چیزو درک کنم و آدم فوق العاده ای باشم. بسه دیگه هرچی داریم سعی می کنیم بهتر باشیم. بسه دیگه! بسه!

 

پ.ن: خستم، به خاطر خیلی چیزا خستم!
پ.ن: هنوزم پایه ی یه دیوانه بازیم که تو طرف مقابلم باشی!

/ 0 نظر / 8 بازدید