ILI

امروز صبح که از خواب بلند شدم یاد کلاس زبانم در تهران افتادم!!!

چقدر دلم برای کانون زبان تنگ شده!!!چقدر دلم می خواد باز از اون در سبز بزرگ رد بشم و از اون حیاط بگذرم و از پله ها بالا بروم و وارد کلاس شماره ۸ شوم!!!
چقدر دلم برای معلم هایم تنگ شده که گاه سر کلاس مچ مرا حین صحبت کردن با دوستم می گرفتند!!!
دلم برای مسئول کانون که بچه ها را به خاطر روسری سر کردن تنبیه می کرد تنگ شده. مسئولی که گاه اجازه نمی داد بچه ها با روسری سر کلاس حاضر شوند و یک روز من جز گروهی از آنها بودم و دیگر هرگز جرات نکردم در کانون زبان ایران روسری سر کنم!!!
دلم برای ایستگاه اتوبوس نزدیک کلاس تنگ شده ٬ گاه خدا را شکر می کنم که آن ایستگاه آنجا بود وگرنه من کجا یک ساعت می نشستم تا بالاخره کسی به دنبالم بیاید و یا در تاریکی و سرمای زمستانی از شر ترافیک وحشتناک خیابان شریعتی چند لحظه ای آرام بگیرم!!!
دلم برای امتحان های میان ترم و پایان ترم زبان تنگ شده٬ برای نمره های ردی و قبولی٬ برای کلاس های فوق العاده که گاه همه را عصبانی می کرد٬ برای ورق های پر از کلمات انگلیسی٬ برای خشم دبیرها هنگام گرفتن تقلب از بچه ها!!!
هرکس که از خیابان شریعتی می گذرد هرکس که وارد خیابان سهیل می شود در سبزی نبش خیابان خواهد دید آنجاست...خاطرات چند سال آموزش ٬ خاطرات گاه لذت بخش و گاه خسته کننده!!! آنجاست٬ همان جا که حالا می فهمم چه بود و چه هست!!! همان جایی که من نامش را رویای سبز می گذارم!!!

از مادرم و پدرم که به پای من نشستند و چند سال وقت و بی وقت مرا به کانون بردند و آوردند در خستگی بعد از کار و بی کاری٬ از دبیرهای کانون زبان که به من درس ها دادند و از موسس کانون((هرجا که هست خدا خیرش بده)) که اگر این موسسه را تاسیس نکرده بود نمی دانستم چه کنم سپاسگزارم!!!

 

 

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
lost-destiny

سلام دوستان !!! خواهشا هر کس از اونجا رد شد به من بگه چيزی اونجا عوض شده يا نه!!!! مرسی از لطفتون!!!!((حتما می دونيد خيابون سهيل کجاست دو قدم پايين تر از آپاچی!!!))

سهیل

خاطرات ...!!! اين خاطرات هم چيز عجيبيه ....رفيق از اونجا زياد رد ميشم .... این دفه سعی ميکنم برم و برات بگم عوض شده يا نه ..... شاد باشی و موفق .... هر جا که هستی ......./سهيل.

ب.ر

مرسی دوست خوبم ، منم لینکتو گذاشتم .

mane tanha

يادش بخير...ILI..البته واحد وصالش...ببينم ديگه خاطره ای چيزی نداری که با من مشترک باشه؟؟؟خوشحالم که بهتری...واسم دعا کن..

ncbanoo

چه جالب منم از اين کانون يه عالمه خاطره دارم با اينکه هميشه با عجله از مدرسه ميرفتم کلاسو هميشه ريدينگارو سر کلاس حفظ می کردم و هميشه می گفتم الان منو ميگه و من.... وای يادش بخير الان که فکر می کنم می بينم حتی کانون با اون مقررات خشک و سختگيرش برام شيرين شده!